محمود بن على خواجوى كرمانى

110

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

چو كسى نمىتواند كه ببوسد آستينت * برويم و رخت هستى ببريم از آستانت چه گلى كه بلبلى را نبود مجال با تو * كه دمى برآرد از دل ز نهيب باغبانت چه شود كه بينوائى كه زند دم از هوايت * دل خسته زنده دارد بنسيم بوستانت به چه رو كناره گيرى ز ميان ما كه خواجو * چو كمر شدست راضى به كنارى از ميانت 230 [ ز عشق غمزه و ابروى آن صنم پيوست ] ح ز عشق غمزه و ابروى آن صنم پيوست * امام شهر بمحراب مىرود سرمست جمال او در جنّت به روى من بگشود * خيال او گذر صبر بر دلم دربست كنون نشانهء تير ملامتم مكنيد * كه رفته است عنانم ز دست و تير از شست مرا چو مست بميرم به هيچ آب مشوى * مگر به جرعهء دُردىكشان باده‌پرست برند دوش بدوشش به خوابگاه ابد * كسى كه كرد صبوحى به بزمگاه الست بجام باده چراغ دلم منوّر كن * كه شمع شاديم از تندباد غم بنشست در آن مصاف كه چشم تو تيغ كينه كشيد * بسا كه زلف تو چشم دلاوران بشكست بُود لطائف خواجو بهار دلكش شوق * از آن چو شاخ گلش مىبرند دست‌به‌دست 231 [ خنك آن باد كه باشد گذرش بر كويت ] س خنك آن باد كه باشد گذرش بر كويت * روشن آن ديده كه افتد نظرش بر رويت صيد آن مرغ شوم كو گذرد بر بامت * خاك آن باد شوم كو به من آرد بويت زلف هندوى تو بايد كه پريشان نشود * زانكه پيوسته بود همره و هم زانويت سِحر اگر زانكه چنينست كه من مىنگرم * خواب هاروت ببندد به فسون جادويت بيم آنست كه ديوانه شوم چون بينم * روى آن آب كه زنجير شود چون مويت عين سحرست كه هر لحظه برو به بازى * شيرگيرى كند و صيد پلنگ آهويت روز محشر كه سر از خاك لحد بردارند * هركسى روى به سوئى كند و من سويت مرغ دل صيد كمانخانهء ابروى تو شد * چه كمانست كه پيوسته كشد ابرويت بر سر كوى تو خواجو ز سگى كمتر نيست * گاه‌گاهى چه بود گر گذرد در كويت